تبليغاتX
شاعرانه های من
سلام.منتظر رد پای مهتابیتون تو کلبه شاعرانه هام هستم.خوش اومدین.
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم..

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند «  »؛ محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.  من کيستم؟

 یک پ.ن اجباری ِ بعدا" نوشت:به مرگ مادرم من این متنو ننوشتم.انقد واسه کپی کردن این یدونه اجازه نخواید.البته واسه بقیشون باید اجازه بخوایدا صلواتی که نیس.حاصل سالها تجربه اس.(آیکون یک مهسای خود بزرگ بین)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
وقتی دستام خالی باشه،وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد،همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم ولی از تو نبُریدم

هر جا بودم،با تو بودم

هرجا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویا،همه جا به تو رسیدم

اگه احساسمو کُشتی،اگه از یاد منو بردی،اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی،

بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا،که تو یادش مونده اسمت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند...
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
پ.ن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:ترکت کردم.موجب مرض شد.
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
-ورودی ۸۸ ای؟

من:خیلی تابلو ِ؟

-آره خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی.

من:

-به من میاد سال چندی باشم؟

من:سال دوم.

-!!!!!!!!!سال آخرم.

من:

 ***

من به دنبال ورودی خواهران:

یه پسر با تیپ هنری کلاه بره:از همین در برو اگه رات نداد برووووو اونجاااا......

کارت موقتمو در میارم که برم تو دانشگاه:

××(یه آقاهه):از این در نمیشه.

من:

***

در حال سوت زدن ناشی از ضایع شدگی از ورودی برادران میام بیرون و با نام و یاد خدا و با خلوص نیت به سمت ورودی خواهران بار سفر می بندم.بعد از سه ساعت راه پیمایی بی وقفه وارد می شم ایشالا.

حالا تا این پایین اومدم باز باید برگردم از تو دانشگاه بالا.در حال راه پیمایی یک ریز غر می زنم به جون خانومی که داره پا به پای من میاد دم در خواهران.بیچاره بهت زده منو نیگا میکنه...نگاهش می کنم:

***
اِِِ اِ اِ جمعههههه یدووووووونه کلاس؟؟؟؟؟تا اسلامشهر بیام واسه زبان عمومی اونم جمعههههه؟؟؟

عمررررررراً.درس ذو واحدی حذف میشه و و دو درس دو واحدی اضافه می شه روز سه شنبه.

***

همین جوری که راه میرم پشت سرم صداهایی که میاد:بچه هااااااا نگاه نگااااااااه ورودی جدیده.نگاه نگاه اَاَاَاَ

من:

و همین طور که در عجب و حیرت آیکیوی اینا و تابلو بودن خودم هستم،یه دقه وای میستم و سرمو میارم پایین...واااااااایییییییی.و سعی می کنم کارت موقتم رو که تو دستم جا مونده بود هرچه سریعتر تو کیفم بچپونم.کی؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟په پیشششششش ای بابا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

از طرف زهرا به بازی دعوت شده ام»»»

دریا:ترس.وحشت.غرق شدن تو نیم متری با وجود داشتن قد ۱۶۵.(به خودت بخند!!!!)

قهوه:غلیظ ِبی انتها.کاغذ.خودکار.فال.طرح های وسوسه انگیز.خنده.غم.شیطنت های ذهن.

غرور:چیزی که بید مجنون نداره.غرور=تنهایی

ناظم:

دوم دبستان:خانم خسرو میدانی=ترس.گریه.نگاه بی خبال مارال.خانم ببخشید.گریه.مچ دستم خیلی درد گرفت.عوضی.

چهارم دبستان:سقایی=سق سیاه.دراز  ِ مشکی.دماغ قلمی.اخموی مهربون.دستکش سیاه.

اول و دوم راهنمایی:همت یار=پاچه خوار  ِ نچسب.خنده ی گشاد بی معنی.اه.

سوم راهنمایی:معصومی=یک گلوله ی کوچک.نیم متر قد،۳مترقطر،صد مَن ادعا.روسری سرمه ای خال خال سفید کوچولو.

اول و دوم دبیرستان:محمدی=زیبای خفته ی لب قلوه ای.۱متر قد،خدا کیلو جذبه.ملوکــــــــــــــــــــــــــــی

از روی میز بیا پایین.ملوکــــــــــــــــــــــــــی چند دفعه من به تو گفتم روی میز نشین؟؟ها؟؟؟ملوکـــــــــــــــــــــــــــــــی حالا هی بدو بدو کن.ملوکــــــــــــــــــــــــــی اون پرده رو ول کن بیا پایین پرت می شی پایین.ملوکــــــــــــــــــــــــــی این چه ناخنایی ِ؟ملوکــــــــــــــــــــــــــی تو اون پشت داری چی کار می کنی؟ملوکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.....

ای بابا.

 سوم دبیرستان:مخلوطی از محمدی و گلچین.

پیش دانشگاهی:گلچین=توبیخ شدن همراه با داد و دعوای بلند به خاطر اینکه روز تعطیلمو رفتم مدرسه درس بخونم.گریه ی من.خیس شدن جزوه ی فیزیک.کینه.

دفتر مدیر:سلام صلوات پشت سر کسی که داره می ره توش.تونل وحشت با دایناسورهای قرن ۲۱

هلو :اونی که هی میگه :ماهتون عسل

خواب:کتاب درسی=قرص خواب.

قرمه سبزی:ماکارونی رو ترجیح می دم.

ریاضی:انگشت خانوم ع.اشکای مَلی.روزی که آناهیتا اشتباهی انگشتشو منگنه کردو از درد غش کرد و آمبولانس اومد.به خاطر ترس بچه ها به همه نمک دادن.من نخوردم بعدا" آرزو می کردم کاش خورده بودم.

آهنگ: "مست چشات" اِبی،محسن یگانه های توی وَِِِنِ سرویس مدرسه.خاطره.یادش به خیر.

فمینیسم:مسخره بازی.دل خوشی الکی.شعار مردای زن ذلیل.

استخر:من و مامان.خوش گذشتن.آرامش بعد از طوفان.چه روزی بود.

آبگوشت:عمرا" اگه لب بزنم.ای ی ی ی ی ی

جومونگ:خاطرات با هم بودنمون.من و غزاله.

زندگی:گند

روزنامه:یعنی حوادث

کتاب:کلی می خوندم.الان کلی نخونده دارم.

کودکی:دوچرخه سواری با بابام.اون دو تا چرخ کمکی کوچیک.پارک رفتنا.یه سرسره ی آبی بلند.یه سرسره ی قرمز کوتاه.وقتی تو جا سیگاری فوت کردم و چشام.....وقتی شن و ماسه رفت تو چشام.وقتی رفتم بنزین بزنم و بنزین ریخت روم وتا خونه دعا می کردم سوراخ نشم.و دیگه هیچ وقت بنزین نزدم.جوجه ی سرخابیم که کلاغ خورد.آرمان هم بازی بچگیام.

دروغ:متنفرم.

دانشگاه:دانش ِ گاه به گاه.آرزوی دست نیافتنی تمام کنکوری ها.باورم نمیشه هنوز که بالاخره رفتم توش.

فوتبال:کمبود ایران.کاش مثل والیبالمون بود. 

گربه:ملوس.جیگر.عشق.ناز.کثیف.

شب:فرصت آخر روز فقط و فقط واسه خودم.یه لیوان هات شکلات داغ و خوندن وبلاگای مورد علاقم. 

وبلاگ:روز اول معرفی وبلاگم به دوستام .چه افتخاری می کردم.

اینترنت:دلهره ی دوران مدرسه.

عشق:هیچ.پوچ.یه طرفَش یعنی تضمین بد بختی تا آخر عمر.

ایرانسل:زرد.جون مادرت یکی بخر سه تا ببر. مفت.

سال88:سخت گذشت امازود گذشت.کنکور.۱۸ سالگی.بزرگ شدن.آغاز بد بختی. آغاز بانک رفتن.

تقلب: زندگی شیرین می شود.معجزه وقتی از همه جا نا امیدی.کتاب باز کردن سر زیست سوم.تستای فیزیک.مشقای ریاضی.

قزوین:خوبه نزدیک تهران قبول شدما .

پرواز:سوت معروفم،پر پرواز 

ازدواج:هر کی رو بگی تو دانشگاه با همسرش آشنا شده.نمی دونم اگه دانشگاه نبود اینا ازدواج نمی کردن؟  

تحصیل:تا آخر عمر گریبان گیرمونه .

پیتزا:فقط یخ ِ یخ .نون تهشو از همه بیشتر دوست دارم. 

کلم پلو:تا حالا نخورده ام.

مدرسه:خاطرات فراموش نشدنی 

شب قدر:..............خواب

این پست:اول عذرخواهی از زهرا خانم گل که دیر تو بازی شرکت کردم.آخرش هم عذاب الیم(خاک به سرم.مرسی سپیده واقعا") بدون لیبل فارسی تایپ کردن که عینهو این کورا،لمسی تایپ می کردم.

پ.ن:تک تک این خطهایی که زود می خونید رد میشیدو من با خون جیگر  طی سه ساعت عملیات انتهاری ( انتحاری؟؟؟)نوشته ام.نیاز به روزها استراحت دارم.ولی در عوض تایپم کلی پیشرفت کرد.

پ.ن:همه به این بازی دعوتین.

پ.ن:ده روز نیستم.می بینمتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
بغیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

                                                     بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگرچه خرمن عمرم غم تو داد بباد

                                                    به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

پ.ن:وفادارم هنوز

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
گوساله نباشید دوستان.گوساله بودن خیلی بده.بدتر از گوساله بودن اینه که خودتون رو  بزنید به گوسالگی.سُ، گوساله نباشید.

یک گوساله هیچوقت نمی فهمه چیکار می کنه.هیچوقت نمی فهمه چیکار کرده.و بنابراین هیچوقت نمی فهمه که چرا کسی که دوستش بوده ازش دلخوره.و بنابراین هیچوقت سعی نمی کنه اوضاع رو درست کنه چون اصلا" نمی فهمه اوضاع وخیمه.و میدونید بدیش چیه؟اینکه هیچوقت هم نخواهد فهمید که اوضاع اصولا" وخیم بوده.

کسی که خودشو بزنه به گوسالگی ،در اصل تف سر بالا انداخته چون به دیگران فهمونده که یک گوساله است.می دونین بدتر از دریافتن این مهم که "شما یک گوساله اید" دیگه چیه؟اینکه با شما در حد همون گوساله ی نفهم  رفتار میشه.چون با یک گوساله مثل گوساله رفتار میکنن نه حتی یک اسب یا خر.

لطفا" فکر نکنید اگه خودتونو بزنید به کوچه ی گوسالگی کسی نمیفهمه و می ذاره به حساب ساده لوح یا ساده بین بودنتون.خیر.می ذاره به حساب گوساله بودنتون و اتفاقا" توی دلش هم ازتون یاد می کنه و میگه"عجب گوساله ای هستی." می دونین بدتر از  این چیه؟؟اینکه به افراد کُند ذهن دورو برتون که هنوز درنیافته اند که شما یک گوساله اید لو میدن که شما گوساله ای بیش نیستید.

طی تحقیقات به عمل آمده توسط دانشمندان(من)گوساله بودن دنیای خاص،پاک و معصومانه ی یک نوزاد رو داره.وی(گوساله) قابلیت درک اتفاقات اطرافش رو نداره و تنها موضوعات قابل درک برای مغز تکامل نیافته اش همون نیازهای ابتداییه که بین انسان(اشرف مخلوقات)و گوساله(خری به تمام معنا)کاملا" مشترکه.اما انسانی که خودش رو به عنوان یک گوساله به همه معرفی می کنه نه تنها اتفاقات اطرافش رو درک می کند بلکه قادر به تحلیل کردنشون هم میباشد.فقط حوصله ی قاطی آدم حساب شدن رو ندارد و ترجیح میدهد ازش توقعی نداشته باشند."گور مرگش.فوقش میذاره پای گوساله بودنم.جهنم."وی بدون شک یک گوساله ی به تمام معنا است.

وی(انسان گوساله صفت)لیاقت خود می داند که یک گوساله باشد.او این توانایی ِ عظیم را در خود حس کرده و این مسولیت خطیر(گوساله بودن) را با تمام جوانبش می پذیرد تا آرزوی گوسالگی(چیزی که بی شک لایقش می باشد)را به گور نبرد.

گوساله نباشید دوستان.گوساله بودن خیلی بد است.

پ.ن:خرید یک آینه در رفع این مشکل بسی کمک کننده خواهد بود.(*ترجیحا" تمام قد.)

پ.ن:نوشتن جملاتی اندر احوالات ِ انسان بودن و چسبانیدن چرت و پرت هایی از این قبیل به در و دیوار در درمان  موثر است.بسی.

پ.ن:برای اطلاعات بیشتر نظر دهید.

پ.ن:در هنگام نوشتن این مقوله ی بس علمی ما کلی به خودمان افتخار کرده ایم.و به هیچ عنوان خواستار ضایع شدن نیستیم.

با تشکر:    دکتر آینده ی این مملکت که وای به حالش

پ.ن:این پست مخاطب خاص دارد.

y1c7czfrlmjsefbg72td.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است.

رهروی گفت: کوچه ای بن بست.

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ.

در کلاس سخن معلم گفت: عین است و شین است و قاف و دیگر هیچ.

دلبری گفت: شوخی لوسی است.

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند.

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه.

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه.

شیخ گفتا: گناه بی بخشش .

واعظی گفت: واژه بی معناست.

زاهدی گفت: طوق شیطان است. 

محتسب گفت: منکر عظماست.

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه بر پشت.

جاهلی گفت: عشق را عشق است .

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت.

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست.

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط مهسا | 

بايد فراموشت كنم

 چنديست تمرين مي كنم

 من مي توانم مي شود

 آرام تلقين مي كنم

 حالم نه اصلا خوب نيست .

 ...تا بعد  بهتر مي شود !!

 فكري براي اين دل تنها وغمگين مي كنم 

 من مي پذيرم رفته اي

 وبر نمي گردي همين !

 خودرا براي درك اين صدبار تحسين مي كنم

 كم كم زيادم مي روي

 اين روزگارو رسم اوست

 اين جمله را با تلخي اش

 صد بار تضمين مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
نتایج اعلام شد و خدا دو دستی محکم کوبید تو سرم و گفت:"تا تو باشی تو وقت اضافه  یاد ِ شله زرد نیفتی."

حرف حساب جواب نداره.

پ.ن:دوستانی که رگهای مخشون ملتهب شده آروم باشن.همه آروم.نترسین .نترسین.ما همه با هم هستیم.زیر صندلی ِ همه یک چتر نجات هست.

و البته که مجاز شده ام.(نه پس)

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
امشب رتبه هارو می دن.با اینکه امیدی نیست که بخوام بهش متوسل شم ولی خدارو چه دیدی شاید اون دو تا ملاقه شله زردی که هم زدم باعث شده باشه ییهووو قبول شم.مگه من چیم از ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د کمتره؟با اینکه یه دنیا مخالفش بودو هیچکسم بهش رای نداد باز رای آورد.

تا الان شونصد بار صفحه ی سنجشو refresh کردم.هنوز که خبری نیست ومنم اصلا" خوابم نمی آد.

بدبختی یی گیر کردیمااا.

پ.ن:می بینم که کنکوریا همه بیدارن.

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست                  گره بگشاد از ابروی و بر دلهای یاران زد

 

پنج روز دیگه جواب اون آزمون ِ یک ماهِ پیشو میدن که گزینه ای بود و از قضا کمی هم مشکل بود.ولی من خیلی وقته که از این مسائل دور شده م.بیشتر دلم می خواد بی خیالش شم تا اینکه کِشش بدم.

چند روز پیش داشتیم سه تایی(من و مامانم و خواهرم) شله زرد  می پختیم.یعنی عملا" سه تا آدم ِ گنده،معطل ِ یه وجب قابلمه بودن.(باور کنید منم نمی دونم چه خبر بود).مامانم بهم گفت:" بیا هم بزن بگو خدایا ما رو هم تو دانشگاهت جا کن."منم گفتم:"مامان یعنی واقعا" هنوز امید داری؟؟" دیدم که متاسفانه گفت بلـــه.منم ملاقه رو گرفتم بلند ِ بلند طوری که هم خدا بشنوه هم مامانم گفتم:"خدایا خودت گزینه هارو پر کن.قربون دستت اون غلطاشم پاک کن."

مامان خندید ولی من غمم گرفت.صدای خدارم میشنیدم که تازه الان به فکر افتاده بودو می گفت بنده به این پررویی خلق کردم چقدرم غلطای اضافه می کنه.

یه  دی وی دی از کل ِ خاطرات ادیب پر کردم.همه ی خاطراتِ خوشی که داشتم.ما چهارده تاو نصفی تجربی که مدیرمون حاضر  بود با چنگال آب بخوره اما تکذیب کنه که ما خُل و چلا ،ادیب درس می خونیم.حتی این اواخر حاضر شده بود دست ِ مارو هم ماچ کنه تا ولش کنیم  فقط بریم.هیچوقتم به ما عادت نکردن.واقعا" مایه ی تاسفه که پدیده هایی مثه مارو از دست دادن .انقده دلم گرفت وقتی دیدم از اون همه خوشی فقط به اندازه ی یه دی وی دی یادمون مونده.

دیروز دوستم گفت:" بیا فردا بریم بابایی رو ببینیم.مدرسه اس."گفتم:" مگه من مغزِ خر گاز زدم؟به این  دیوونه باشه که فردام از من درس می پرسه."نمی دونم چرا همه تازگیا  به حرفای من می خندن.ولی باور کنین من این آدمو از همتون بهتر میشناسم.این انسان ِ بیـــــــــــــــــــــــــب ،شده واسه اینکه منو بازم ضایع کنه،  میبرَتم  جلو همه ی جدیدا واسه یادآوری ِ درس،  ازم می پرسه بعدشم میندازه بیرون تا عبرتِ پیشای جدید شم.ولی دلم واسه خُل بازیاش سر ِ کلاس لک زده هاااا.مخصوصا" طرز ِ توضیحش واسه ی" پُل نمکی".مخصوصا" اون مولکولا که "بلوپ!!!" می خوردن به هم.مخصوصا"  واسه اون شلوار قهوه ایه که دو تا جیبِ گنده ی خوشگل پشتش داشت و روز ِ اول که تنش کرد وقتی پشتشو می کرد همه به جای تخته، شلوار ِ اینو نگا می کردن.بعد تا بر می گشت همه زود صورتشو نگاه می کردن و سرشونو به نشانه ی تصدیق تکون میدادن.بعد ِ کلاسم از هرکی می پرسیدیم:" اینجای درس چی شد؟" همه می گفتن:"نمی دونم.ولی شلوارشو دیدییی؟؟؟؟خیلیـــــــــــی قشنگ بود."  ما نه خُلیم نه منحرف.شلواره تن خورش خیلی مَلس بود مرگ ِ خودم.

پ.ن:من نمی دونم چی شده تازگیا  نیست یادآوریِ آقای بابایی زیاد شده،از کلمه ی"خُل"خیلی استفاده میشه.یکی میگه"خُل" درسته یکی میگه"خول" .ما که نفهمیدیم.اونایی که درستشو می دونن که خوش به حالشون اوناییم که نمی دونن عاجزانه خواهش میکنم  لاقل گمراهمون نکنن.ولی اونایی که می دونین خوب نیست آدم بخیل باشه ها.

پ.ن:راستی همون طور که می بینید فعلا" آبی ِ روشنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 4:45 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
هه خیلی جالبه.فکر کنم  یادم رفته بود که منم یه روزی یه وبلاگی داشتم که حرفامو هرچی که بود توش می نوشتم.خیلی وقت بود که بیخیالِ همه چی ِ زندگیم شده بودم.بی خیال ِ همه ی چیزای با ارزشی که داشتم.یادم رفته بود که من غیر از درس خوندن کارای دیگه ای هم باید انجام بدم.از جمله زندگی کردن.اونجوری که باید.

یکی از دوستام یادم انداخت که اینجا باید گرد گیری شه.اونم اساسی.

عجیبه  عین روز اولی که میخواستم آپ کنم دست و دلم میلرزه.حس هم میکنم که مثه همون موقع ها ناشیانه مینویسم.

زندگیم دیگه آبی نیست.با همه ی تلاشی که کردم اما نتونستم تغییری ایجاد کنم.زندگیم عین  زندگی ِ یه پشت کنکوری ِ ناامید،منجمد شده.خاکستری ِ.با هیچی باز نمیشه.حس میکنم دیگه هیچی دست من نیست.حس میکنم به آخر رسیدم و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد.

چقدر آهنگ وبلاگم برام غریبه اس.

چقدر تنهام.

چقدر خسته ام.

هر چی سعی میکنم بی خیالش شم نمیشه.انگار نه انگار.

درست مثه روزای مُحصلی ِ یه کنکوری حس میکنم کلی تست شیمی مونده که نزدم.کلی صفحه ی ناخونده ی زیست دارم.کلی مسئله ی حل نشده ی ریاضی.و کلی تصمیم کبری که باید بگیرم.

احساس پوچی میکنم بد فرم.

هنوزه که هنوزه رو مود ِ سگمم.هیچی دیگه  خوشحالم نمیکنه.حتی تولدم.هیچ ذوقی ندارم که نزدیکه تولدمه.زندگیم تو یه جمله خلاصه میشه: "انگار نه انگار." عین یه مرداب ِ راکد،لجن بسته امو...

آخرشم نفهمیدم این از علائم افسردگی ِ یا از عوارض کنکور.

دلم روحیه میخواد.نه از اونایی که شب امتحان فیزیک سعی میکردیم به هم بدیم.از اونایی که مردم دارن و باهاش خوشحالن و میدُوَن و جیغ میکشن.دلم انگیزه میخواد.دلم گریه میخواد اما یه ۳ماهی هست که گریه نکرده م.عجیبه نه؟اونم منه زر زرو که تقی به توقی می خورد عر میزدم.

دلم دوستامو میخواد.دلم مدر سه مو میخواد با اون حیاط کوچولوش که پُر ِ پیچک بودو بیشترش باغچه بودو جا واسه خودمون نداشت.با اون ناظمای بد اخلاقش مخصوصا" خانوم گلچین که در حد پارا المپیک عصبانیش میکردیم و بعد با گفتن جمله ی"خانوم ماشالا چه خوشگل شدین امروز.وای مانتو تون خیلی میاد بهتون.ماشالا.ماشالا." از یادش می بردیم که ما همون بچه های شرّو شور پیش تجربی هستیم که حق خودمون میدونستیم پاچه ی هر کی و بگیریم چون کنکوری بودیم.و این" هر کی" فرقی نداشت مدیر باشه ناظم باشه،اولی باشه،سومی باشه،یا حتی بچه پرروهای دومی.حق ما بود و هیچکسم اجازه ی اعتراض نداشت.

وای خدایا دلم تنگ شده.حتی واسه غر غر کردنای مَلی که هی میگفت شماها ماهی هستین.حافظتون ۵ دقیقه اس.منحنی ِ سینوسی ِ ریاضی ِ قلم چی مونو میکرد تو چشمون وبه ما میگفت "دُری"(همون ماهی ِ تو کارتون" نمو") و ما هم باهاش بحث میکردیم و دو قورت و نیمِمونم باقی بود که یعنی چی آقاااااا درست صحبت کن!!!!و بعدم دفعه ی بعدی درصد های ضایع قلم چی رو مینداختیم گردن تیکه انداختنای خودش و اینکه ما روحیمون لطیفه.بهمون بر خورده و اون بیچاره شروع میکرد به معذرت خواهی و با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود میگفت آخه....و دوباره شروع میکرد غر زدن البته با وسط کشیدن پرو پاچه ی ننه و باباو شهریه و وقت طلا است و .....اوه...

دلم تنگ شده واسه بی عدالتی های آقای بابایی که موقع درس پرسیدن میگفت:"تجربی ها دستاشون بالا." (تنها موقعی بود که از تجربی بودن ِ خودم آرزوی مرگ می کردم)و اونوقت با بی رحمی تمام ازمون درس میپرسیدو مینداخت بیرون.بعد که من اعتراض میکردم:"پس ریاضیا چی"میگفت:"ریاضیا.درس خوندین؟"اونام میگفتن بلـــــــــــــه.و اونم میگفت قبوله و با یه لبخند فاتحانه به من از در میرفت بیرون.:)))یادمه یه بار ازم یه سوال پرسید که هرچی فکر کردم یادم نیومد.گفتم:"یادم نیست."بعد شروع کرد آهنگ پت و مت زدن.گفت:"اینو میشناسی؟" گفتم:"یعنی چی؟یعنی برم بیرون؟" گفت:"نه.میخوام ببینم اینو یادته یا کلا" مشکل حافظه داری."(آیکون ِ مهسا در حال ِ کوبوندن ِسرش به دیوار) بعدم همون جور زل زد تو چشمام که حس کردم مهسا تموم شد.مرتیکه روانی آخرشم بیرونم کردااا.

ولی با همه ی خُل بازیاش وقتی رژیم بودو برامون بستنی خریدو خودش نخورد هیچکس از گلوش پایین نرفت.:))) خوب معلممون بود.دوستش داشتیم.مخصوصا" وقتی از روی میزان رنگ پریدگی صورتمون مشقارو چک میکردو ما این وسط کلی تلفات میدادیم خیلــــــــی دوستش داشتیم.:)))

وقتی سر ِ تکلیف چک کردناش تب صد درجه میگرفتیم و ضربان قلبمون میرفت رو هزار خیلی دوستش داشتیم.مخصوصا" که اگه کسی تو اون لحظه ی حساس به ساعتش نگاه میکرد سزای کارش مرگ بود!!!!ولی ما باز دوستش داشتیم.

یا آقای هاشمی با اینکه در حد توانش گند زد به ژنتیک ما،روز آخر پیتزاش چسبیده بود تو گلومونو نمیرفت پایین.همه بغض داشتن.یه بار یادمه تو کلاس حواسم نبود.داشت یه ضرب المثل درباره ی خودش می گفت(تاکید می کنم:درباره ی خودش) که من فقط آخرشو شنیدم که گفت:"...اقتضای طبیعتش این است." منم که  نفهمیده بودم چی داشته می گفته یهو بلند گفتم:"چی؟اقتضای خریّتش این است؟" که یهو کلاس ترکید و هاشمی از اون چپای معروفشو برام بست.آقا ما تازه بعد از کلاس فهمیدیم چه حرف  بی موقع و شدیدا" مفتی زدیم.خدایا خودت شاهدی که من منظوری نداشتم.:)))

یا آقای ژاله که وقتی درس میداد قیافه ی بچه ها دیدنی بود.یکی میومد تو فکر میکرد اومده کانون پرورش فکری ِ کُند ذِهنا.ایشالا خیر ببینه که گند زد به فیزیک ِ سه سال ِما.بچه ام گوله ی نمک بود.البته خیلی سعی کرد اینو به ما بفهمونه هااا ولی ما آخرشم نفهمیدیم.واقعا" مایه ی تاسفه که ما هیچکدوم از جوکهای  فَرابامزه ی ایشونو نمی فهمیدیم.اصلا" همین مساله باعث شد که از نصف خندیدن ِ عمرمون بی نصیب بمونیم که من رسما" می خواستم سر ِ این قضیه جان به جان آفرین تسلیم کنم.این جان چه فایده داره وقتی نتونیم جوک های بانمک و با مزه ی  آقای ژاله رو از حرفای جدی و بی مزه ی ایشون تشخیص بدیم؟ 

یا آقای سبطی که ماهترین بود .ولی انقدر جذبه داشت که از هولم یه بار یه سوال مسخره رو  یه جواب ضایع دادم.در حالیکه چشاش گرد شده بود گفت:"زده به سرت ملوکی؟"و من تازه فهمیدم چه خبطی کردم.:)))

یا آقای اناری با اون شوخی های بالای ۱۸ سالش که هممونو کفری میکرد.یادمه وقتی قرار بود بره تو اون برنامه ی "تازه ها" برای مصاحبه، خیلی درباره ی مجری ِ اون برنامه(همون دختره که خیلی نازه) سر به سرمون گذاشت.آخرشم گفت:"ببینم اصلا" مگه شماها میدونین دلیل من برای رفتن به اون برنامه چیه؟"و منم با اعتماد به نفس و صدای رسا گفتم:"تجدید فراش!!!!" (  خدایا منو بکش.لِه کن.اصلا" تیکه تیکه کن بنداز دور)هیچوقت اون نگاهش یادم نمیره.که یعنی وایسااااااا حالتو میگیرم:))) و البته بعد از برنامه،مسائل و صحبت های ایشون بالای ۲۸ سال بود که به من گفتن با فیلتر صحبت کن اینجا  بچه نشسته :-ُُُُS

باور بفرمایید من آدم ِ خنگی نیستم.سوتی دادن کار ِ نسرینه.بچه ها می دونن.:)))

یادش به خیر.ولی هیچوقت فکر نمیکردم وقتی دیگه درسی واسه خوندن نداشته باشم زندگیم انقدر بی هدف بشه که ۵ صبح بخوابم و ۴ بعداز ظهر بیدار شم.

کمرم درد گرفت.بقیش شاید بعدا".

پ.ن:راستی کسی می دونه"خُل" درسته یا"خول"؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 

تبريک به کسي که نمي دانم از بزرگي اش بگويم يا مردانگي، سخاوت، سکوت، مهرباني و... بسيار سخت است

پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
تو زلالی،مثل چشمه.

تو زیبایی،مثل پری.

تو دل انگیزی،مثل نسیم.

تو،تویی.بهترین تویی که یک شاعر میتواند داشته باشد.

پ.ن: دوستت دارم ...هنوزم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
یادم آمد آن روزهاي دور....قصه  هاي مادر بزرگ

که تو شاهزاده ي سوار بر اسب سفيدي بودي و من پري روياها.

و چه ساده عاشقم کردي و از آن ساده تر رهايم!

گفتم: بمان

گفتي: بازي بود.

گفتم: بازي زيبايي بود.

گفتي: زندگي کن.زندگي بازي نيست.

گفتم:پس من تا هميشه کودک خواهم ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
نياز عاشقان معشوق را بر ناز مي دارد

                                    تو سرتاپا وفا بودي،تو را من بي وفا کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
چند نقطه و....

ابتداي اين شعر را باد برده است.

چرا که نه؟

بگدار بيايد و همه چيز را با خود ببرد

حتي ياد شکوفه ي بادام چشمهاي تو را.

جهان بدون تو         برهوتيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
امسال سال نو رو تبریک نمی گم.

اصلا" قصدش رو هم ندارم.

و اصلا" هم هدفم رو  از این کار نمی دونم.‌‌

اهههههه اصلا" به تو چه!

پ.ن:ماهی کوچیک گرفتم که زود بمیره.ولی اصلا" به روشم نمیاره.

پ.ن:هی سعی میکنم به یه چیز دیگه فکر کنم اما نمیشه. ذهنم بوی ماهی گرفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
و میدانم که روزی راحت و آزاد میمیرم / نه مجنون و نه خسرو همچنان فرهاد میمیرم

و میدانی که بی تو زیر این طوفان تنهایی / شبی تنهای تنها در حصار باد میمیرم

اگر عمری سکوت من کلید حرفهایم شد / در آن یک لحظه با دنیایی از فریاد میمیرم

فلا نی عاقبت بنگر که در تنهایی یک شب / رها و عاشق و آزاده و آباد میمیرم

و آخر خوب میبینی,تو میمانی و میبینی / که من در گوشه ای در ناکجا آباد میمیرم

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سالهای پشت دیوار !!!
عاشق تو...
شهرمن اشکنان
خانوم خانوما
الهه شب
ghati pati
دل نوشته های هومن
قصریخ زده
مدادرنگی
سمابانو
کیه ؟ من نیستم
ساسوشایم... پابرهنه ی آلوده به باران
سگدونی
عشق را خنک بنوشید
روزی میرسد که دنیا از آزار من پشیمان میشود...روزی که بفهمد کیستم...
وبگرد
رقص با بانوی مضطرب
لی لی حوضک
روزگردی های یک مارمولک
بدلیل چشمهایش
آخرین هوسهای یک حوا
میس کارتون
یادداشت های یک دختر ترشیده
ته سیگارهای دختر هار...
آن شرلی با موهای مشکی
کنکور تمام شد،نقطه...سر خط
گیلاس خانومی هستم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان