![]() |
![]() |
|
| سلام.منتظر رد پای مهتابیتون تو کلبه شاعرانه هام هستم.خوش اومدین. |
|
لئوناردو داوينچي هنگام کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشکل بزرگي شد: ميبايست نيکي را به شکل عيسي و بدي را به شکل يهوداــ از ياران مسيح که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند ــ تصوير ميکرد. کار را نيمهتمام رها کرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا کند. روزي در يک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛
اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کم
کم به او فشار ميآورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو،
جوان شکسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او
را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که دريک گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
حسابی به هم ریختم.حالم خیلی بده.دیدی چی شد؟دیدی چه زود گذشت؟دیدی چه راحت تموم شد؟باور میکنی که سال سوم تموم شد و رفت؟با همه ی خوبیاش،همه ی بدیاش.و تو هنوزم باورت نمیشه.و تو هنوزم نمیخوای تموم شه.هنوزم باورت نمیشه نهایی اومد.همون نهایی که انگار دیروز بود میگفتی:اووووو کو تا نهایی،تازه....ولی رسید.وچه زودم رسید.و چه بی موقع.حس میکنم پیر شدم!!مسخرهست.ولی با تموم وجودم حس میکنم سال ها پیر شدم و همه چیز تموم شده.در حالیکه من اینو نمیخواستم.آخه چرا الان؟چرا انقدر زود؟آخه من که هنوز......
کلاس کم جمعیت ما با چهارده تا و نصفی آدم تو این چند روز شده عینهو مجلس عزاداری امام حسین.چهارده نفری که هیچوقت نتونستیم هماهنگ بشیم.هیچوقت متحد نبودیم.هیچوقت دل و جرات ریاضیارو نداشتیم و همیشه هم چوبشو خوردیم.یاد خانوم جلیلی بخیر...یکی میره کانادا،یکی میره آمریکا،یکی از این مدرسه میره،یکی....دیگه چی میمونه؟؟خاطره ها؟نمیخوامشون.واقعا" نمیخوام.نمیخوام.... چقدر دلم واسه ی زنگای فیزیک و آقای اکبری و تکه کلاماش تنگ میشه.واسه علامه حلی گفتناش،واسه استرس دادناش،واسه طوفانی پرسیدناش ،واسه جزوه گفتناش که هر کی میخوند سه ساعت میخندید.واسه ی زنگ عربی ومکالمه های انگلیسی و عربی ـــ براوو حبیبی ـــواسه ی زنگ شیمی و معلم لطیف و سرشار از ملاحتمون(!)واسه ی زنگ زبان و حرفای دیالوگ وار تکراری معلممون ــ دخترای گلم همه نمره ی بیستو از من دارن ــ برای زنگ ریاضی با تمـــــــــــام استرسش،با تمام دادو قالای معلمش،با همه ی عشقمون بهش......وچقدر دلم واسه کوبوندن جمله ی"ما ارشدتونیم"تو سر دومها تنگ میشه(!) واسه پیچوندن کلاس و پارک رفتناو فریزبی بازی کردناو تاب بازیا و خر سواریا(!).آخ که انقدر دلم پره نمیدونم کدومو بنویسم.از کجا بگم که از غم خالی شم؟... باورم نمیشه سه سال گذشته.انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار اومدم امتحان ورودی بدم و دارو درخت و محیط آروم مدرسه ام اسیرم کرد.انگار همین دیروز بود که نشسته بودیم تو سالن اجتماعات بزرگ سه در چهارمون(!)و میخواستیم ثبت نام کنیم.هه......چه زود گذشتو چه زود دیر شد.و واقعا"هم دیر شد.حیف شد. و امشبم مهمونی اختتامیه ی سال سومو گرفتیم و همه با اینکه سعی داشتن شاد باشن ولی بازم غم تو صورتشون هوار میزد.و چه مهمونی غمناکی .... حرفای دلم انقدر زیاده که نمیدونم کدومو بگم.دارم از غصه میترکم.چرا چهارشنبه هایی که همیشه خوب بودنو باهامون راه میومدن الان باید بشن روز گریه و زاری ما؟... تموم شد.دیگه تموم شد.فکر کردن به این موضوع و امتحانای نهایی باعث میشه مخم سوووووت بکشه. خدایاااا میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
میدونی دلم میخواست یه اتاقی باشه گرم گرم...روشن روشن! فقط تو
باشی و من...کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید.تو منو بغل کنی که نترسم،که سردم نشه،که
نلرزم.اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی منم اومدم نشستم جلوت و
بهت تکیه دادم،دو تا دستات رو دورم حلقه کردی.
بهت میگم: چشماتو میبندی؟! میگی:آره بعد چشماتوو میبندی. میگم:برام قصه میگی تو گوشم؟! میگی:آره بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.یه عالمه قصه های بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمیشن!!! میدونی...میخوام رگ دست چپمو بزنم.با یه حرکت سریع،با یه ضربه ی دقیق.میدونی که چی میگم؟!ولی تو که نمیدونی من میخوام رگمو بزنم.تو چشماتو بستی...نمیدونی.من تیغ رو از جیبم در میارم خیلی سریع با اون رگ دستمو می برم.خون داره فواره میزنه رو سنگای سفید...دستم میسوزه و لبمو هی گاز میگیرم که نگم آخ که تو چشماتو باز کنی و منو ببینی...تو داری قصه میگی،منم تند و تند داره خون از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریز رو سنگا...مسیر حرکتش خیلی قشنگه... تو بغلم کردی،میبینی که سرد شدم،محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم... میبینی نامنظم نفس میکشم،تو دلت میگی:اوخخییی! دوباره نفسش گرفت. میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم...تو یه لحظه... میبینی من مردم...!!! باور نمیکنی.. .من میترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن،از دیدن خون،از مردن تو تنهایی...اون لحظه که بغلم کردی دیگه نترسیدم.مرگم خیلی خوب بود... آروم باش. گریه نکن دیگه،آخه من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدی،بعد تو همونجوری وسط گریه هات بخندی...گریه نکن دیگه،خوب؟؟دلم میشکنه.مگه نمیدونی دل روح نازکه؟ نشکنش..باشه عزیزم؟؟؟؟
این متن خوشگلو یکی از دوستای خوبم بهم داد که بذارم اینجا
تا همه گریه کنن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 اسفند1386ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
صدای تکیه از بیرون دل آدمو می بره.دلم اون بیرونه و عقلم میگه که پس فردا امتحان ادبیات دارم.صدای سینه زنی که با صدای اذان ساعت ۱۲ بعد از ظهر مخلوط شده با سرعت نور اغوا کننده است.ولی بازم این حوصله ای که نمیدونم یه دفعه کجا غیبش میزنه نه حس درس خوندن به آدم میده نه حس بیرون رفتن.ولی تماشای دسته از پشت پنجره موهبتی هست که ما امسال و البته چند سال پیش هم ازش محروم بودیم و هستیم.آخه هیچ دسته ای از تو کوچه های فرعی رد نمیشه که.تنها کاری که میشه در حضور این گشت ارشاد آسمونی کرد اینه که بشینی تو خونه و به صدای بیرون گوش کنی.احتمالا"تا چند دقیقه ی دیگه همه ی صدا ها می خوابه تا دسته ها برای نماز برن و من بازم مثل دیروز و روز قبلش و روزای قبلترش نشستم و دارم سعی میکنم که درس بخونم.البته فراموش نشه که تا الان فقط تونستم سعی کنم.خودمونیم این سعی کردنم خودش خیلی کار سختیه هااا.اگه صدای جارو برقی مامان نبود صداها قشنگ تر هم بودن.عاشورا رو دوست دارم.بیشتر از تاسوعا.و نمیدونم چرا...
صدای پوز خند دلم میگه هنوز بچه ای.آره؟؟ پنج روز گذشته و من هنوزه که هنوزه صفحه ی اول ادبیاتم.حتما" الان بقیه ۳ ۴ دور خوندن.اونوقت من...خدا کنه برسم تموم کنم. ظهر عاشورا همیشه آفتابی بوده و گرم حتی تو اوج سرمای این دو ماه و اوج باریدن برف.الان هوا گرم و آفتاب داغ داغه.مثل سالهای پیش و سالهای پیشترش.الان ظهر عاشوراست و در حالیکه صدای دسته ها هنوز برپاست،من دارم فکر میکنم که تا کی میخوام سعی کنم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 دی1386ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
دلم گرفته.
کاش یکی بود.یکی که....شاید.....نمیدونم.فقط میدونم دلم گرفته.این چشمه ی اشک لعنتی هم که خشکی سرش نمیشه.یک بند می باره و ابراز وجود میکنه،هر دقیقه بیشتر از قبل...هر دقیقه بدتر از قبل،هر دقیقه سیاه تر از قبل... کاش یکی بود،یکی که...خوب...نمیدونم،تنها چیزی که میدونم اینه که فقط نیاز دارم یکی باشه،مهم نیست کی.نه یکی که فقط بشینه و اشکامو نگاه کنه،نه یکی که بگه:دلش گرفته،گریه کنه سبک میشه.ولش کنین خودش میاد بیرون.......هه... کاش یکی یه چیزی می گفت که تا حالا هیچکس نگفته،کاش یکی یه کاری میکرد که تا حالا هیچکس نکرده...........همدردی...فقط یه ذره...قول میدم پررو نشم،قول میدم بد عادت نشم،قول میدم دیگه شاکی نشم،قول میدم دیگه ....نمیدونم...شاید...اگه شد گریه نکنم.باید فکر کنم. خوشم میاد زندگی باز داره سخت میشه...هه...اون از من پررو تر،من از اون لاجون تر.حالا کی برنده ست؟؟.... دیگه حال مبارزه ندارم.ولی مجبورم.من که نمیخوام دوباره...نه.معلومه که نمیخوام. بارونو دوست دارم.حتی اگه تاریک باشه و بارون بیاد.صداشم قشنگه،حتی از توی کانال کولر.حتی وقتی تنها باشی.یا حتی گریون... کاش یکی بود،حالم خیلی بده....کسی هست که حال منو بپرسه؟؟؟هه.... این سوال برای آموزش استفهام انکاری بودا.اگه یاد نگرفتی مثال زیاد داریم.....
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
امروز توی خیابان صحنه ای دیدم که دلم رو لرزاند و اشکام بی اختیار سرازیر شد.پیر مردی با کیسه پلاستیکی در دستش پاش سر خورد و کیسه به زمین افتاد.درون کیسه ظرف روغن مایع بود.پیر مرد با وحشت و عجله روغنهای ریخته شده رو مشت مشت جمع می کرد و به ظرفش بر میگرداند ...این یعنی چهره سیاه فقر
اینو دیدی؟؟ دلم گرفت،فقط همین....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 آذر1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
یکی بود،یکی نبود
یه دل بود و دلداری نبود عشق که اومد،قصه اومد باهاش هزار هزار سوار،با دلای خسته اومد یه پا هوا،یه پا زمین کودک احساسی من،سر به هوا، دلش غمین یه چشمش اشک، یه چشم به خون قایم موشک بازی دل همش توی قلب جنون. کودک دل نازک من همش توی هوا و غم خسته از این همه دروغ، پی یه هم زبون میگشت. یه دست هوا، یه دست زمین کلاغ پر و مرغها زمین که ناگهان...دلش پر و قلبش پر و یه آسمون شکستنی چشماش به راه، گوشاش به در دلش تالاپ تالاپ میزد چشماش به راه، عقلش هوا لبریز میشد اتاقکش از عشقی ناب صداش یواش، قدش کوتاه دلش به ابرا میرسید یواش یواش، اون گوشه ها بردن عشقشو ندید.... وقتی پاشد از سر جاش هر چی که چرخید ندیدش اینور بدو، اونور بدو خونه ی دل خالی بودش.... شیشه ی دل شکسته بود قلبش رو دزدی زده بود از میون اتاق دل، عشقشو غارت کرده بود اینور دوید، اونور دوید هر جا که عقلش میرسید اینور بگرد، اونور بگرد دلش رو هیچ جایی ندید. نشست زمین، پا به بغل گوشه ی اون چهار دیواری هق و هق و هق،گریه میکرد دلش نبود، دزد بدجنس عشقشو با خود ربود یعنی کی بود دلش رو برد؟ زیر گنبد کبود که اون روزا کسی نبود.... پا به بغل، این همه غم عقلش به جایی نرسید هر چی که فکر میکرد میدید: اشک زمین، عقل زمین کلاغ پر و دلم پرید.... از اون به بعد شد که دیگه سر به هوا نمی دوید کوچه به کوچه،دل من بزرگ شدو عقلش رسید، دلش رو آخرم ندید میون این جماعت پر از دو رنگی و دغل بالاخره قصه ی این دلک زود باور مابه سر رسید کی میدونه؟ کلاغ که پر شد، چرا به خونش نرسید؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مهر1386ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
صدای هق هق کسی در آنسوی کاغذ دفترم مرا به خود میخواند
نمیفهمم...کاغذ دفتر دیگر از من چه میخواهد؟!! دستان لرزانم بر حاشیه ی کاغذ سفید میلغزند میخواهم ورق بزنم...اما هیچکس به خواسته ام اهمیت نمیدهد...حتی کاغذ سفید دفترچه ام ...مثل همیشه به هر حال اهمیتی ندارد...هر چه بخواهد،بیشتر از این نمیتواند بگیرد صفحه را ورق میزنم صفحه روشن است...صیقلی است...صاف است،شاید هم بی رنگ...حتی بی انتها نگاه میکنم...عمیق دستی به گونه اش میکشم...دخترک نیز دستش را به دستم میساید نوازشم میکند...چه گرمای آشنایی...چقدر تکراری...چه محبت احمقانه ای است این نگاه تکراری اوست خود اوست که هق هق میکند اوست که دست بر دستم میساید و زجه میزند...دخترک درون دفترچه... دستم را به گونه اش میکشم...دستش را به گونه ام میکشد نگاه میکند به دستان خیس از اشکم آیا دستان او هم خیس شده؟ آیا این خیسی از دستان اوست؟یا گونه ای که من لمس کردم؟ آیا اشک دخترک درون دفترچه اشک من است؟ چقدر شبیه من است این دخترک درون دفترچه وااای...این انسان نزار چقدر شبیه من است منی که از او فرار میکردم منی که از او میگریختم... آری دخترک درون دفترچه منم...شاید هم بر عکس ،چه اهمیتی دارد... چه کسی به داد دخترک درون دفترچه میرسد؟ چه کسی این سیاهی بی انتها را خواهد شکافت؟ سیاهی درون دفترچه ی بسته را.... ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
یه مطلب جدید دارم...یکی نه، خیلی دارم
پس چرا نمیذارم؟؟؟؟... حال ندارم...شایدم وقت ندارم...شایدم حوصلشو...شایدم هر سه شو چرا همه چی تیره ست؟نه این که قبلا" روشن بوداا...نه...ولی... پس چرا چشمام به تاریکی عادت نمیکنه؟ قبلا" هم انقدر تاریک بود؟...شایدم تاریک تر همه چی مسخره شده...در صورتیکه نباید میشد...نباید میذاشتم، ولی شد دلم گرفته...خستم...از تاریکی...از این تاریکی یک نواخت...از این سیاه بی نهایت...از آدمای بی ملاحظه...از تنهایی...از این تنهایی یی که با سیاهی پر شده...شایدم از سیاهی یی که تا بینهایتش تنهاییه ولی نمیخوام دوباره سیاه شه...نمیخوام دوباره پارسال برام تکرار شه...نباید اینطور بشه...نه...نمیخوام...نمیذارم...نباید دوباره تاریک بشه پس چرا هیچکس حرفمو نمیفهمه؟چرا هیچکس بهم گوش نمیده؟چرا هیچکس نمیخواد بفهمه که همه جا دوباره داره سیاه میشه؟چرا کسی متوجه نیست؟یعنی سیاهی یی که برای من اینقدر پر رنگه برای اونا انقدر کمرنگه که قابل تشخیص هم نیست؟ هه...انگار اینم یه مطلب شداا...به هر حال واسه خودش یه عالمه حرف بود... آخه من این حرفارو به کی بگم که گوش بده؟.................. تاریکی هنوزم هست...شایدم تاریک تر............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
که میگوید...که میگوید؟
جهانی اینچنین زیباست؟ جهانی اینچنین رسوا کجا شایسته ی رویاست؟ به تکرار غم نیما کجای این شب تیره بیاویزم ،بیاویزم قبای ژنده ی خود را... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
سلام دوستای گلم
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
نگاهت بيانگر راز دلت نبود ! کاش اينچنين بود. نمي دانم رفتنت
را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟بگو تا
بدانم ! من که تو را بارها و بارها از آن خود دانستم ، حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده اي !
. . . چگونه باور کنم ؟؟؟
بردیا جان خیلی ممنون که با این متن قشنگ کلبه ی منو معطر کردی ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
پسرکی دوخط موازی برروی تخته سیاهی کشید.خط
اول به خط دوم
گفت: ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند وبچه ها تکرارکردند. . . . . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمی شکنی؟ دیگر در من غروری نمانده.... ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
یادم میاد روزایی که دنبالت می یومدم برای دیدنت دل رو به آب و آتیش می زدم وقتی که گفتی با منی ساده ی حرف تو شدم جریمه ی عشق تویه که تنها موندم با خودم یادم میاد می گفتی دل به کسی نمی دی می گفتی بعد یک عمر به آرزوت رسیدی چی شد که از من و دل یک دفعه دل بریدی تنها گذاشتی رفتی من و با نا امیدی حالا موندم تک و تنها تک و تک و تنها تنهایم دارم بی تو از تو می خونم ای گل سرخ زیبایم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و میدانم که روزی راحت و آزاد میمیرم / نه مجنون و نه خسرو همچنان فرهاد میمیرم
و میدانی که بی تو زیر این طوفان تنهایی / شبی تنهای تنها در حصار باد میمیرم اگر عمری سکوت من کلید حرفهایم شد / در آن یک لحظه با دنیایی از فریاد میمیرم فلا نی عاقبت بنگر که در تنهایی یک شب / رها و عاشق و آزاده و آباد میمیرم و آخر خوب میبینی,تو میمانی و میبینی / که من در گوشه ای در ناکجا آباد میمیرم |
|
RSS
|